مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
46
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
حكايت بوزينه و دزد مردى بوزينهاى داشت و آن مرد ، دزد بود . هيچوقت ببازار نميرفت ، مگر اينكه با سودهاى گران بازميگشت . اتفاقا مردى بقچهاى از جامهاى دوخته بدوش گرفته ، از بهر فروختن همىگردانيد . ساعتى ببازار اندر بگرديد . مشترى نيافت و از بهر راحت در جائى بنشست . مرد دزد كه بوزينه داشت ، به او برخورد و ديد كه از بهر راحت نشسته . آنگاه بوزينه در پيش روى او ببازى بداشت و او را بتماشاى بوزينه مشغول كرد و بقچهء جامه ازو بدزديد و بوزينه را برداشته ، برفت . در مكانى خلوت ، بقچه بگشود و جامهاى دوخته را بديد . پس آنها را ببقچهء ديگر بگذاشت و ببازار ديگر برد . مشتريان بر او گرد آمدند . با ايشان شرط كرد كه بقچه نگشايند . مردى آن بقچه را بقيمتى سبك به همان شرط بخريد و بنزد زن خود برد . زنش گفت : اين چيست ؟ مرد گفت : بقچهء جامهء گرانبهاست كه ارزانش خريدهام و گرانش خواهم فروخت . زن گفت : اى نادان ، چنين متاع را به قيمت ارزان نفروشند ، مگر اينكه دزديده باشند . مگر تو ندانى كه اگر كسى چيزى را بخرد و بعيان نبيند ، خطا خواهد كرد ؟ و مثل او مثل مرد جولا است . مرد گفت : چگونه بوده است حكايت جولا ؟ زن گفت : مردى بوده است جولا كه پيوسته كار ميكرد و روزى بمشقّت مىخورد . اتفاقا مردى توانگر بهمسايگى او سفره بنهاد و مردمان بضيافت بخواند . جولا نيز بضيافت او حاضر آمد . ديد كه هركس جامهء فاخر دارد ، خوردنيهاى لذيذ و گوناگون به پيش او ميآورند و ميزبان ، او را بزرگ ميشمارد . جولا گفت : اگر من اين پيشه بگذارم و پيشه ديگر پيش گيرم و مزد بيش ستانم ، هرآينه مالى فراوان جمع آورم و جامهء فاخر بخرم و بدينسبب ، رتبت من بلند گردد و در چشم مردمان بزرگ شوم . پس از آن ببازىگرانى كه بمجلس حاضر بودند ،